مهرسامهرسا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

مهرساگلی

کاردستی

این روزها بعد از اینکه از کودکستان برمی گردم تو خونه مامان جون مهدپویا رو میبینم و ایده میگیرم برای کاردستی. بعد هم تا شب اجراییش میکنم. گفته بودم که با قوطی دارو و رول دستمال توالت قطار ساختم یعنی طرحش رو برای مامام کشیدم و مامان درست کرد بعد من رنگش کردم. 3 شنبه شب گذشته هم مقوا رنگی گرفتیم و ماکت چهار فصل رو درست کردیم تا دیشب هم که گفتم میخوام کرم ابریشم درست کنم و این کاملا اجراش با خودم بود و از شونه تخم مرغ درست کردم و با کبریت هم براش شاخک گذاشتم و با ابرنگ رنگش کردم تمام این کاردستی ها رو اول میبرم برای مربیم و بعد از تائید ایشون میارم خونه. دیگه اینگه یه جعبه پاستیل مامان برام گرفته و گذاشته تو کمد برام که هر وقت بقیه پاستیلام ت...
23 مهر 1396

این روزها

سلام تعطیلات گذشته خوب بود و بعد از یک ماراتن یک هفته ای صبح زود بیدار شدن فرجه خوبی بود تازه روز آخر به مامان میگفتم امروز آخرین قسمت تعطیلاته و از فردا باز باید برم کودکستان البته کودکستان و مخصوصا مربیم رو دوست دارم و دیروز به مامان میگفتم یه روز میشه بریم خونه خانم مربی؟ توی تعطیلات هم با کمک مامان از قوطی دارو و رول دستمال توالت قطار درست کردم و برای خانم مربیم کادو بردم . اونم خیلی تعریف کرد.  از اتفاقات دیگه اینکه دندون بالام هم افتاد و کلی هم گریه کردم و حالا قیافه با مزه ای پیدا کردن تازه به مامان گیر داده بودم که باید اون یکی دیگه رو هم بکنیم. از هفته پیش یه نقاشی از فرشته بهمون دادن که اگه شبا زود بخوابیم برامون میاد و ...
11 مهر 1396

سال تحصیلی

خوب سال تحصیلی هم شروع شد وقتی میرم کودکستان خوش میگذره و باهم بازی میکنیم اما بغیر از روز اول که بیسکوییت مادر خوردم دیگه بقیه روزها هیچی نمیخورم تا برسم خونه بابا جون یه مشکی دیگه هم که وجود داره چون روزا خسته میشم بعداز ظهر میخوابم و دیگه شب خوابیدنم دیروقته و صبح ها هم زورم میاد بیدار شم و غر میزنم که من نمیرم خسته میشم اونجا و من خواب صبح دوست دارم. دیگه اینکه دوست دارم برنامم مثل قبل باشه یعنی حتما با ارمغان بازی کنم و حتما هر شب برم خونه بابا جون یا برم خونه ننه جون و مهلا هم باشه که باهم بازی کنیم این شده که شب دیر میشه و صبح ها کسلم. حالا دو روزه که صبح سها میاد دنبالم و تا سرویسش بیاد تو حیاط باهم بازی میکنیم . خدا کنه امثال دیگه م...
4 مهر 1396

جشن روز غنچه ها

دیروز سه شنبه تاریخ 28/6/96 روز جشن غنچه ها بود تو کودکستان. از شب قبلش بگم که اولا زیر بار نرفتم که اون شب بیرون نرم تا بتونم زودتر بخوابم و تازه بعد از اینکه 11 اومدم خونه تا ساعت 12 بازی کردم مخصوصا اینکه تخت و تشکم آماده شده اما هنوز به اتاق منتقل نشده و کف هاله و من از تشک به عنوان قطار استفاده میکنم و کلی بازی مخصوصا اون شب. تازه بعد از اینکه به رختخواب رفتم باز نخوابیدم اول کتاب بعد هم انگار استرس فردا رو داشتم خوابم نمیبرد تازه ساعت 1 به مامان گفتم نگاه کن پام داغ شده یعنی مثلا من تب دارم و فردا نمیتونم برم. بعد هم گفتم حالا امشب که دیر خوابیدم دیگه فردا نمیتونم زود بیدارشم . خلاصه تا خوابیدم کلی طول کشید. مامان هم که دو ساعت اول ...
29 شهريور 1396

خواندن و نوشتن مهرسایی

خوب از روخونی رو که قبلا اعلام کرده بودم که دیگه تقریبا تمام کلمات رو خودم میتونم بخونم اما نوشتن رو بلد نبودم. اما در یک حرکت از پیش تعیین نشده در ساعت 12 و نیم بامداد شنبه شب که مشغول نقاشی کشیدن بودم یهو یه برگه برداشتم و حروف رو روش نوشتن شامل الف ب پ ت و چند حرف دیگه و بعد به مامان نشون دادم و مامان هم خیلی تعجب کرد و هم خیلی ذوق زده شد. 5شنبه شب مامان ساندویچ درست کرد و با مامان جون باباجون و البته ارمغان رفتیم پارک به قول خودم آلونک و اونجا حسابی بازی کردیم در پایان که داتیم میومدیم سها رو دیدم و یه دست دیگه هم با اون بازی کردیم مامان و مامان جون که خسته شده بودن زودتر برگشتن خونه ولی ما موندیم و بعد از اینکه ارمغانم رسوندیم خونشون...
20 شهريور 1396

این روزها

سلام این روزها عشق کارتون گردش های سه کوچولو منو گرفته و هر روز علوه بر اینکه دوبار از تی وی میبینم ای تبلت هم 5 تا نگاه میکنم. حتی در حالت بیماری . دوسه روزه که به شدت تب دارم و حالت تهوع و استفراغ. دکتر هم رفتم که میگه یا مسمومیت غذایییه یا عفونت گوارشی. و هیچی هم نخوردم چند روزه مگر به زور چند تا قاشق بخورم. از شانس بد هم مامان تو این هفته همش جلسه داره و نمیتونه پیشم بمونه. 5 شنبه شب با ارومغان رفتیم پارک باغ ملی و کلی قلعه بادی سواری کردیم احتمالا شروع بیماریم هم ازون شب باشه. دو هفته پیش مامان برای یک هفته ماموریت رفت شیراز و من خونه مامان جون بودم و اصلا هم بهونه مامان رو نگرفتم و فقط میگفتم مامان 5 شنبه شب پیشمه. دو سه روز اولش...
13 شهريور 1396

تست سنجش سلامت

روز 4شنبه با بابا از پیش دبستانی تماس گرفتن که فردا مهرسا رو برای سنجش سلامت ببرین من هم روز 5 شنبه بیدار شدم و راهی شدم البته خیلی کسل بودم و خوابم میومد. تست شنوایی که خیلی بامزه بود آخه من دستام رو قاطی کرده بودم و که باید حالا کدوم دستم رو بالا ببرم که با کمک مامان درست شد تست بینایی هم اول سمت چپ و راست رو نمیدونستم دستام رو باید چجوری بکنم و بعد که برام توضیح دادن تند تند نشون دادم و اومدم بیرون اما برای تست هوش مربی گفت مامان و بابا برن بیرون حالا هرچی ازم پرسید خوب جواب دادم که مربیخ کف کرده بود و میگفت ضریب هوشی بالایی داره فقط چیزی که به مامان گفتم این بود که خرسه یه دست نداشت. بعد هم که رفتیم پیش پزشک و همه چیز بخیر و خوشی تمام شد...
21 مرداد 1396

نی نی من

سلام خدا رو شکر مامان دوباره ازمایش داد و مشکلی داشت و خیال همه رو راحت کرد. جنسیت نی نی هم معلوم شد با این آزمایش و داداشیه البته من هنوز نمیدونم چون فعلا مشتاق دخترم و ممکنه تو ذوقم بخوره دیگه اینکه این روزها صبح زود ساعت 7 بیدار میشم هم به خاطر آماده شدن برای مهر و هم اینکه دیگه مامان جون پاش درد میکنه دیگه نمیتونه بیاد خونه
10 مرداد 1396

ویژه نامه روز دختر

سلام  امروز روز دختره البته بدلیل مشغله کاری و وضعیت خاص مامان این روز با مراسم خاصی همراه نبود البته از روز قبلش بابا برام یه عروسک دیده بود دیگه دیروز عصر رفتیم و اون عروسک رو گرفتیم که عروسک یه مرغ بود و سریع با عروسک ویژه این روزهام قوقول دوست شد یه جفت کفش تابستونی هم برام بابا و مامان گرفتن و بهم گفتن که این کادوهای مخصوص روز دختره منم بسیار ذوق کردم. این روزها فکرم درگیر ساعته و همش از مامان و بابا میپرسم الان ساعت چنده بعد چند میشه؟ چه ساعتی باید بخوابیم ؟ صبح دوست دارم 7 بیدار بشم و دیگه از این سوالات فعلا بااااااااااااااای
3 مرداد 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مهرساگلی می باشد