مهرسامهرسا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

مهرساگلی

طولانی ترین سفر

سلام هفته پیش که قرار بود مامان برای آزمایش و سونو بره شیراز ماهم باهاش رفتیم و چون ماشین جا نداشت و لازم بود مامان عقب ماشین استراحت کنه فقط مامان جون با ما اومد و باباجون و سجاد با اتوبوس اومدن عصر یکشنبه تا خواستیم راه بیافتیم دیدیم بله در ماشین از بس من دستکاریش کردم قفل نمیشه و بابا ما رو گذاشت خونه مامان جون و رفت تا ماشین رو تعمیر کنه دیگه ساعت 7 و نیم راه افتادیم تو راهم چند جا وایسادیم اول امامزاده تو راه برای نماز بعدم شام و دیگه تا رسیدیم ساعت 2 شب بود. بابا جون و سجاد هم که فردا صبحش پیش ما بودن.   صبح دوشنبه که رفتیم سعدی عصرم که مامان جون اینا رفتن دکتر ما رفتیم طبق معمول مغازه حیوون فروشی و من یه غاز خریدم و مامان ه...
28 تير 1396

نی نی

سلام ماه رمضون امسال هم تموم شد و تعطیلات پایانی نسبتا خوبی داشتیم مامان 4 شنبه رو مرخصی گرفت و 5 روز باهم بودیم البته زیاد مهمونی نرفتیم جز خونه مامان جون و ننه جون و خونه مادر بزرگ مامان که عیدی هم گرفتم ازشون. بیشتر میخوابیدیم دیگه تقریبا برنامه ثابت شده که تا 11 و یا یه خورده بیشتر میخوابم بعد هم یکسره تا ساعت 1 یا 2 شب بیدارم.  صبح 5 شنبه من و مامان خواب بودیم که مامان جون اومده بود خونه و تا من چشمام رو باز کردم گفتم هر دو تاتون پیشم هستین. بعد هم که استخرم رو بردم خونه مامان جون و اونجا کلی آب بازی کردم.  به سها گفتم که نی نی دار شدیم اونم دیشب به مامان میگه مهرسا گفته نی نی مون دختره اگه دختر شد اسمش بذارین درسا. د...
11 تير 1396

رمضان 96

سلام این روزهای من بیشتر به بازی با دوستم سها برمیگردد. مخصوصا از بعدازظهر و دم افطار که منتظرم سها بیاد دنبالم. بعد هم به ترتیب تو خونه خودمون حیاط خونه اونا و بعد هم خونه علی آقا (بچه همسایه طبقه بالا که فقط 6 ماه داره) بازی میکنیم و در نهایت هم به سختی از هم جدا میشیم و تازه اون موقع میخوام برم خونه مامان جون و با ارمغان بازی کنم. خوب از جریان نی نی دار شدن هم با خبر شدم بعضی وقتا نازش هم میکنم و بعد میگم حالا نینی داره میخنده. به دوستم سها هم گفتم مامان تو شکمش نی نی داره البته اون بیچاره باور نکرد و فکر کرد منظور من از نینی دانشجوهاش هستن و گفت نه مامانت دانشجو داره. یا مامان که ویار داره میام بالای سرش وایمیستم ببینم چه خبره تازه...
31 خرداد 1396

اتفاقات اخیر

خوب سال تحصیلی هم تموم شد اگرچه بنده فقط سه ماه اونم نه پشت سر هم رفتم مهد. البته در مراسم پایانی حضور داشتم. هفته آخر رفتم مهد و وسایلم رو تحویل گرفتم کادو هم بهم دادن که یه تابلو وایت بورد بود با ماژیک. از عکس هایی که گرفته بودیم هم برامون تقویم سال 96 درست کرده بودن که جالب بود. آخر هفته هم شب تو پارک نخل مراسم داشتن و من با ارمغان و مامان و مامان جون رفتیم که خوش گذشت. خدا رو شکر برای من هم کادو تهیه کرده بودن آخه خیلی مشتاق بودم دیگه عکسام هم بهم دادن. تو این مدت یه سفر هم به شیراز داشتیم که بیشتر برای این بود که مامان تهران ماموریت داشت و ما تا شیراز باهاش رفتیم و یک روز موندیم و عصر یکشنبه که مامان اومد از فرودگاه برداشتیمش و بر...
13 خرداد 1396

تولد 5 سالگی

ببخشید که دیر میام از تولدم 10 روزی گذشته که ای بخاطر مشغله مامانه اما تولد امسالم دقیقا همون جای پارسل برگزار شد شام هم از بیرون گرفتیم کباب بود که از بیرون گرفتیم و فقط مامان ماست و خیار درست کرد کیک هم همون مدل پارسال بود کلا بنده با تغییر در برنامه ها مخالفم تم هم باب اسفنجی بود. امسال تولدم مصادف با عید مبعث بود و چون عمو حسن شب سه شنبه نمیتونستن بیان مراسم رو سه شنبه شب گرفتیم. کادو ها هم اکثرا اسباب بازی بود مامان و بابا برام النگو خریدن و حالا منم مثل مامان یک جفت النگو دارم. کلا شب خوبی بود و من از ذوق کادوهام شب دیر خوابیدم و صبح هم زود بیدار شدم. از کادوهای جالبم کره زمین بود آخه این روزها خیلی به نقشه و پرچم و زبان کشورهای مخت...
17 ارديبهشت 1396

سیزده بدر 96

خوب تعطیلات عید امسال هم بخوبی و خوشی تمام شد این روزها به خاطر هوای خوب و بارونی که امسال داشتیم همه جا سبز بود و ما اکثر روزها برای ناهار بیرون بودیم و اغلب با مامان جون اینا بود اما یه روز که خودمون تنهایی رفتیم من خیلی بهونه گرفتم و گریه کردم که باید مامان جون اینا و ارمغان هم باشن که میسر نشد و من بعد از ناهار که دمغ و بهونه گیر بودم بازی کردم و کلی با مامان گشتیم و بابونه جمع کردیم. جمعه هم باز با مامان جون اینا رفتیم و با مامان بابا یه کوه پیمایی حسابی داشتیم و دیروز هم که سیزده بدر بود و با دایی اینا رفتیم و من کلی با ارمغان بازی کردم آخرش که گل بازی کردیم و با سطلم قالب گرفتیم و کیک خاکی درست کردیم و در اخر که یه آدم گلی درست کردیم ...
14 فروردين 1396

سال جدید و عید 96

سلام عیدتون مبارک من که عاشق خروسم و راه به راه تو خونه دارم قوقولی میکنم و نقاشی های مرغ و جوجه و خروس میکشم حالا سالم سال خروس باشه دیگه چه شود: از قبل عید که دو تا شمع مرغ و خروس خریدم و اینقدر باهاشون بازی کردم و اینور و اونور انداختم که دیگه موقع پهن کردن سفره هفت سین نتونستم پیداشون کنم. امسال نسبت به عید دیدم بازتر شده بود و کلی ایده و نظر در مورد سفره دادم و مثل پارسال تخم مرغای سفره رو من رنگ کردم البته حرفه ای تر و زیباتر از پارسال. امسال عید پر بارونی داشتیم و کلا بارندگی بوده واسه همین زیاد نتونستیم بیرون بریم بابا هم که 7 روز اول شیفت بود و میرفت سر کار این هفته هم مامان رفته سرکار. دم سال تحویل با سها رفتم تو حیا...
6 فروردين 1396

تفسیر نقاشی

جدیدا به نقاشی خیلی علاقه مند شدم مثلا وقتی می خوام نقاشی بکشم اعلام میکنم کاغذ برسون و بعد شروع به نقاشی یا اگه دفتری داشته باشم تا تمومش نکنم ول نمیکنم و تمام صفحاتش رو پر میکنم. دیروز که بشدت سرگرم نقاشی کشیدن بودن مامان جون پرسید این چیه گفتم این خداست که تو آسمونه. همیشه تو نقاشی هام که خونه میکشم که مامان توشه معلومه که خیلی درگیرم از اینکه مامان میره سر کار. اینم یه مدل از نقاشی هام که مامان برای شبکه پویا فرستاده ...
18 اسفند 1395

این روزها

توی هفته ای که گذشت توی شهرمون بارندگی خیلی شدیدی داشتیم و تقریبا یه هفته طول کشید و بابا هم که کاملا درگیر خرابی ها بود این روی بازی های منم تاثیر گذاشته بود مثلا به بابا گزارش داده بودن که جاده بریز کوه ریزش کرده منم که داشتم با عروسکام بازی میکردم بهشون میگفتم مواظب باشید جاده بریز کوه ریزش کرده یا نگران این بودم که زیر گذر پر از آب شده و حالا باید چکار کنیم. این تبلیغات هم برای مامان بابای من باعث کلی دردسر شده مثلا تبلیغ بیرون بر ها و فست فود ها که اومده من هر روز چک میکنم با مامان که ادرساشون کجاست. هفته پیش هم هر روز از بابا میخواستم که باید برام از بیرون بر دستپخت مامان زرشک پلو بگیرید و این ماجرا هر روز ادامه داشت و اگر نمیگرفتن ...
30 بهمن 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مهرساگلی می باشد