مهرسامهرسا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

مهرساگلی

جشن روز غنچه ها

دیروز سه شنبه تاریخ 28/6/96 روز جشن غنچه ها بود تو کودکستان. از شب قبلش بگم که اولا زیر بار نرفتم که اون شب بیرون نرم تا بتونم زودتر بخوابم و تازه بعد از اینکه 11 اومدم خونه تا ساعت 12 بازی کردم مخصوصا اینکه تخت و تشکم آماده شده اما هنوز به اتاق منتقل نشده و کف هاله و من از تشک به عنوان قطار استفاده میکنم و کلی بازی مخصوصا اون شب. تازه بعد از اینکه به رختخواب رفتم باز نخوابیدم اول کتاب بعد هم انگار استرس فردا رو داشتم خوابم نمیبرد تازه ساعت 1 به مامان گفتم نگاه کن پام داغ شده یعنی مثلا من تب دارم و فردا نمیتونم برم. بعد هم گفتم حالا امشب که دیر خوابیدم دیگه فردا نمیتونم زود بیدارشم . خلاصه تا خوابیدم کلی طول کشید. مامان هم که دو ساعت اول ...
29 شهريور 1396

خواندن و نوشتن مهرسایی

خوب از روخونی رو که قبلا اعلام کرده بودم که دیگه تقریبا تمام کلمات رو خودم میتونم بخونم اما نوشتن رو بلد نبودم. اما در یک حرکت از پیش تعیین نشده در ساعت 12 و نیم بامداد شنبه شب که مشغول نقاشی کشیدن بودم یهو یه برگه برداشتم و حروف رو روش نوشتن شامل الف ب پ ت و چند حرف دیگه و بعد به مامان نشون دادم و مامان هم خیلی تعجب کرد و هم خیلی ذوق زده شد. 5شنبه شب مامان ساندویچ درست کرد و با مامان جون باباجون و البته ارمغان رفتیم پارک به قول خودم آلونک و اونجا حسابی بازی کردیم در پایان که داتیم میومدیم سها رو دیدم و یه دست دیگه هم با اون بازی کردیم مامان و مامان جون که خسته شده بودن زودتر برگشتن خونه ولی ما موندیم و بعد از اینکه ارمغانم رسوندیم خونشون...
20 شهريور 1396

این روزها

سلام این روزها عشق کارتون گردش های سه کوچولو منو گرفته و هر روز علوه بر اینکه دوبار از تی وی میبینم ای تبلت هم 5 تا نگاه میکنم. حتی در حالت بیماری . دوسه روزه که به شدت تب دارم و حالت تهوع و استفراغ. دکتر هم رفتم که میگه یا مسمومیت غذایییه یا عفونت گوارشی. و هیچی هم نخوردم چند روزه مگر به زور چند تا قاشق بخورم. از شانس بد هم مامان تو این هفته همش جلسه داره و نمیتونه پیشم بمونه. 5 شنبه شب با ارومغان رفتیم پارک باغ ملی و کلی قلعه بادی سواری کردیم احتمالا شروع بیماریم هم ازون شب باشه. دو هفته پیش مامان برای یک هفته ماموریت رفت شیراز و من خونه مامان جون بودم و اصلا هم بهونه مامان رو نگرفتم و فقط میگفتم مامان 5 شنبه شب پیشمه. دو سه روز اولش...
13 شهريور 1396

تست سنجش سلامت

روز 4شنبه با بابا از پیش دبستانی تماس گرفتن که فردا مهرسا رو برای سنجش سلامت ببرین من هم روز 5 شنبه بیدار شدم و راهی شدم البته خیلی کسل بودم و خوابم میومد. تست شنوایی که خیلی بامزه بود آخه من دستام رو قاطی کرده بودم و که باید حالا کدوم دستم رو بالا ببرم که با کمک مامان درست شد تست بینایی هم اول سمت چپ و راست رو نمیدونستم دستام رو باید چجوری بکنم و بعد که برام توضیح دادن تند تند نشون دادم و اومدم بیرون اما برای تست هوش مربی گفت مامان و بابا برن بیرون حالا هرچی ازم پرسید خوب جواب دادم که مربیخ کف کرده بود و میگفت ضریب هوشی بالایی داره فقط چیزی که به مامان گفتم این بود که خرسه یه دست نداشت. بعد هم که رفتیم پیش پزشک و همه چیز بخیر و خوشی تمام شد...
21 مرداد 1396

نی نی من

سلام خدا رو شکر مامان دوباره ازمایش داد و مشکلی داشت و خیال همه رو راحت کرد. جنسیت نی نی هم معلوم شد با این آزمایش و داداشیه البته من هنوز نمیدونم چون فعلا مشتاق دخترم و ممکنه تو ذوقم بخوره دیگه اینکه این روزها صبح زود ساعت 7 بیدار میشم هم به خاطر آماده شدن برای مهر و هم اینکه دیگه مامان جون پاش درد میکنه دیگه نمیتونه بیاد خونه
10 مرداد 1396

ویژه نامه روز دختر

سلام  امروز روز دختره البته بدلیل مشغله کاری و وضعیت خاص مامان این روز با مراسم خاصی همراه نبود البته از روز قبلش بابا برام یه عروسک دیده بود دیگه دیروز عصر رفتیم و اون عروسک رو گرفتیم که عروسک یه مرغ بود و سریع با عروسک ویژه این روزهام قوقول دوست شد یه جفت کفش تابستونی هم برام بابا و مامان گرفتن و بهم گفتن که این کادوهای مخصوص روز دختره منم بسیار ذوق کردم. این روزها فکرم درگیر ساعته و همش از مامان و بابا میپرسم الان ساعت چنده بعد چند میشه؟ چه ساعتی باید بخوابیم ؟ صبح دوست دارم 7 بیدار بشم و دیگه از این سوالات فعلا بااااااااااااااای
3 مرداد 1396

طولانی ترین سفر

سلام هفته پیش که قرار بود مامان برای آزمایش و سونو بره شیراز ماهم باهاش رفتیم و چون ماشین جا نداشت و لازم بود مامان عقب ماشین استراحت کنه فقط مامان جون با ما اومد و باباجون و سجاد با اتوبوس اومدن عصر یکشنبه تا خواستیم راه بیافتیم دیدیم بله در ماشین از بس من دستکاریش کردم قفل نمیشه و بابا ما رو گذاشت خونه مامان جون و رفت تا ماشین رو تعمیر کنه دیگه ساعت 7 و نیم راه افتادیم تو راهم چند جا وایسادیم اول امامزاده تو راه برای نماز بعدم شام و دیگه تا رسیدیم ساعت 2 شب بود. بابا جون و سجاد هم که فردا صبحش پیش ما بودن.   صبح دوشنبه که رفتیم سعدی عصرم که مامان جون اینا رفتن دکتر ما رفتیم طبق معمول مغازه حیوون فروشی و من یه غاز خریدم و مامان ه...
28 تير 1396

نی نی

سلام ماه رمضون امسال هم تموم شد و تعطیلات پایانی نسبتا خوبی داشتیم مامان 4 شنبه رو مرخصی گرفت و 5 روز باهم بودیم البته زیاد مهمونی نرفتیم جز خونه مامان جون و ننه جون و خونه مادر بزرگ مامان که عیدی هم گرفتم ازشون. بیشتر میخوابیدیم دیگه تقریبا برنامه ثابت شده که تا 11 و یا یه خورده بیشتر میخوابم بعد هم یکسره تا ساعت 1 یا 2 شب بیدارم.  صبح 5 شنبه من و مامان خواب بودیم که مامان جون اومده بود خونه و تا من چشمام رو باز کردم گفتم هر دو تاتون پیشم هستین. بعد هم که استخرم رو بردم خونه مامان جون و اونجا کلی آب بازی کردم.  به سها گفتم که نی نی دار شدیم اونم دیشب به مامان میگه مهرسا گفته نی نی مون دختره اگه دختر شد اسمش بذارین درسا. د...
11 تير 1396

رمضان 96

سلام این روزهای من بیشتر به بازی با دوستم سها برمیگردد. مخصوصا از بعدازظهر و دم افطار که منتظرم سها بیاد دنبالم. بعد هم به ترتیب تو خونه خودمون حیاط خونه اونا و بعد هم خونه علی آقا (بچه همسایه طبقه بالا که فقط 6 ماه داره) بازی میکنیم و در نهایت هم به سختی از هم جدا میشیم و تازه اون موقع میخوام برم خونه مامان جون و با ارمغان بازی کنم. خوب از جریان نی نی دار شدن هم با خبر شدم بعضی وقتا نازش هم میکنم و بعد میگم حالا نینی داره میخنده. به دوستم سها هم گفتم مامان تو شکمش نی نی داره البته اون بیچاره باور نکرد و فکر کرد منظور من از نینی دانشجوهاش هستن و گفت نه مامانت دانشجو داره. یا مامان که ویار داره میام بالای سرش وایمیستم ببینم چه خبره تازه...
31 خرداد 1396

اتفاقات اخیر

خوب سال تحصیلی هم تموم شد اگرچه بنده فقط سه ماه اونم نه پشت سر هم رفتم مهد. البته در مراسم پایانی حضور داشتم. هفته آخر رفتم مهد و وسایلم رو تحویل گرفتم کادو هم بهم دادن که یه تابلو وایت بورد بود با ماژیک. از عکس هایی که گرفته بودیم هم برامون تقویم سال 96 درست کرده بودن که جالب بود. آخر هفته هم شب تو پارک نخل مراسم داشتن و من با ارمغان و مامان و مامان جون رفتیم که خوش گذشت. خدا رو شکر برای من هم کادو تهیه کرده بودن آخه خیلی مشتاق بودم دیگه عکسام هم بهم دادن. تو این مدت یه سفر هم به شیراز داشتیم که بیشتر برای این بود که مامان تهران ماموریت داشت و ما تا شیراز باهاش رفتیم و یک روز موندیم و عصر یکشنبه که مامان اومد از فرودگاه برداشتیمش و بر...
13 خرداد 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مهرساگلی می باشد