سفرنامه دوم- قشم
روز 5شنبه ساعت 11 بابایی زنگ زد که میریم قشم؟ مامان هم زنگ زد مامان جون که میای قشم و بهمین ترتیب سریع همه چیز جمع شد و ساعت 2 راه افتادیم حتی مامان غذای منو هم برداشت که تو ماشین بهم بده دایی سجاد هم در آخرین دقایق به جمع ما پیوست من تا دایی رو میدیدم میگفتم سجاد اومد توی ماشین بعد از کلی اینور اونور کردن خوابم برد یه ساعتی خوابیده بودم که مامان جون بیدارم کرد که مهرسا پاشو دریا دریا . منم از ماشین با کلی اصرار بیرون اومدم باد میزد و سرد بود شال و کلاه کردم و تو بغل بابایی خیلی حال کردم آخرش میخواستم بپرم تو دریا که جلوم رو گرفتن و به زور بردنم تو ماشین. اول رفتیم درگهان و شب رو اونجا تو یه سوئیت موندیم رفتیم . برای خرید که رفت...
نویسنده :
مهرسا
10:43




