مهرسامهرسا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

مهرساگلی

پسر شیرین زبون

شیرین زبونی های محمدپارسا همچنان ادامه داره: حالا غیر از پلیس که با لهجه بامزه ای ادا میشه یعنی پ بین ضمه و کسره و با کلی تف کاری😂 جدیدا آمبلانس یعنی همون آمبولانس هم بهش اضافه شده. درحال حاضر برای محمدپارسا ماشین آتشنشانی، آمبولانس و اتوبوس حکم آمبولانس رو دارن و از دینشون جنان حظی میکنه که حد نداره. دیگه از کلمات جدید: پیشته همون پیشی اسب برای هر حیوان چهارپا چت برای چتر ماه و گل که دیگه کامل میگه پمانه برای پروانه همچنان عاشق کتابای شیمو دیروز تو فروشگاه چنان آتیشی سوزوند هرچی سبد چرخدار میدید هل میداد کاری نداشت که مال کی هست. هر بطری و خوردنی که میدید دست میزد و همه بطری ها رو میگفت عالیس. کف سالن فروشگاه که س...
19 خرداد 1398

محمدپارسای این روزها

این روزها محمدپارسا حسابی کتابخون شده اونم کتابهای شیمو و مخصوصا کتابهایی که توش عکس ماشین باشه. سریع برمیداره میاد روی پای مامان یا بابا میشینه و میخواد کتاب رو براش ورق بزنن و تا به عکس ماشینا میرسه انگشت کوچولوش میذاره روش و میگه ایناش ایناش. بعد مامان انگشتش رو بعضی چیزا که بلده میذاره و میگه این چیه و اون جواب میده مثلا گل ، اتر (همون چتر) و ... دیشب پازل آهنربایییم که وسایل نقلیه بود آوردم اونم کلی ذوق زده شد از دیدن کامیون اتوبوس دوچرخه آمبولانس (به آمبولانس میگه آمنه) دیگه از کلمات جدید عالیس هست که یاد گرفته از بس تو تلویزیون این روزا تبلیغش نشون میده وقتی بطری شیر دلستر و .. میبینه سریع میگه عالیس هفته پیش رفتیم بازار امام...
5 خرداد 1398

جشن الفبا

خوب بالاخره سال تحصیلی تموم شد روز سه شنبه صبح بچه ها با کمک تعدادی از مامانا به خانم معلم کمک کردیم و سالن رو برای جشن شب تزئین کردیم. زنگ آخر خانم معلم تو کلاس ازمون خداحافظی کرد و ماهم که واقعا خانم معلم رو دوست داشتیم و فهمیدیم که دیگه خانم معلم سال دیگه معلم ما نیست گریه کردیم. شب بعد از افطار با بابا و مامان پارسا و مامان جون رفتیم سالن حدود ساعت 9 شب لباس محلی هم باخودم بردم . ردیف جلو رو برای بچه ها چیده بودن و خانواده ها پشت سرمون نشستن. من تو دو تا سرود، یک نمایش در نقش راوی و یک شعر که در ا<ن از تمام حروف الفبا استفاده شده بود شرکت داشتم تقریبا نقش هایی که نیاز به فن بیان بالا داشت رو خانم معلم به من داده بود که به خوبی اجرا...
22 ارديبهشت 1398

روزهای پرمشغله مهرسایی

این روزها حسابی سرم شلوغه توی مدرسه که فعلا درگیر تمرین برای جشن الفبا هستیم برای روز معلم هم مامانا باهم پول جمع کردن و برای خانم معلم کارت هدیه و دو مربی ورزش و هنر هم هدیه تهیه کردن چهارشنبه شب 11 اردیبهشت تو بوستان محمدی دور هم جمع شدیم. کلی هم مامانا سنگ تموم گذاشته بودن و دسرهای مختلف تهیه کرده بودن. از شانس محمدپارسا اون روز بعد از ظهر نخوابید دیگه شب حدود ساعت 8 و نیم بوستان بودیم. من ساندویچ تن ماهی سفارش دادم و مامان و بابا هم کتلت گرفتن. وقتی رسیدیم اول بستنی خوردیم. وقتی معلم اومد اینقدر براش کل زدن و ماهم گل رو سرش ریختیم که خود معلم هم باورش نمیشد. ما بچه ها که سرگرم بازی شدیم و مامانا هم سفره انداختن و نشستن به صحبت محمد...
14 ارديبهشت 1398

تولد هفت سالگی مهرسا گلی

خوب تولد 7 سالگیم هم با کش و قوس های فراوان از جهت چگونگی برگزاری انجام شد. خانه بازی وروجک روز پنجشنبه بعداز ظهر پرش ده بود از صدای جیغ و شادی بچه ها و دوستام. تم مراسم پونی بود البته زیاد چیز خاصی نبود فقط ظرف ها و کیکم این طرح رو داشتن و دیگه خیلی تزیینات خاصی نبود. مامان بیشتر دوست داشت که مراسم برای بچه ها باشه و همه تا جایی که میتونن بازی کنن تا وقتشون صرف مراسم تولد باشه. 21 از دوستای همکلاسیم بودن ارمغان و دختر عموها و عمه ها و فاطمه زهرا و محمدحسین هم اومدن. از بزرگترها ننه جون عمه ها و زن عموها بودن و زن دایی سمیه و مامان فاطمه زهرا مامان جون و بابا جون برای مراسم ترحیم نوه دایی مامان با دایی سعید رفتن بندرعباس و خاله هدی هم نیم...
7 ارديبهشت 1398

عروسی نامه

سلام پنجشنبه شب عروسی دایی سجاد بود تو روستای زنش آبکنه. صبح پنجشنبه اول صبح بیدار شدم هرچی مامان گفت بخواب تا شب بتونی بیدار بمونی گوش ندادم پارسا هم بیدار شد دیگه بعدش ارمغان اومد و ما کلی تو خونه و  حیاط آتیش سوزوندیم. دیگه ساعت یک پارسا از خستگی خوابش برد مامان قبلش دوشش داد و لباس مهمونی تنش کرد و خوابید. منم بعد از ناهار یه دوش گرفتم و لباس سیبی که مال بچگی مامان بود و خیلی خوشگل و نو بود پوشیدم. قرار بود اولش که 4 راه بیافتیم که مامان جون زنگ زد گفت شده 5 مامان هم گفت یه چرت بخواب دیگه بزور خوابیدم. بیدار که شدم راه افتادیم سمت خونه مامان جون دایی عبداله اینا هم با دوتا ماشین با ما و ماشین دایی حدود 5 راه افتادیم روال سابق من ...
31 فروردين 1398

اولین مسابقه

سلام اولین مسابقه رو من روز یکشنبه 25 فروردین 98 شرکت کردم و اون مرحل دوم مسابقات قران بین مدارس بود و چون من در مدرسه منتخب شده بودم مرحله دوم رو به مدرسه قبلیم سما رفتیم به خوبی هم مسابقه دادم و موقع برگشت هم بهمون یک پارچه چادر نمازی دادن یه پراچه سفید بود با گلای آبی که دیشب دادم مامان جون برام بدوزه. خودم هم با کلی گریه یه یکه پارچه ازش گرفتم تا برای پونیم چادر بدوزم این گریه هم به خاطر این بود که اصلا صبر نداشتم و همون موقع میخواستم پارچه رو مامان جون برام ببره و مینالیدم که چرا ارمغان باید دوختن بلد باشه ولی منکه دانش آموز کلاس اولی هستم نباید بلد بشم. دیگه اینکه مامان می خواست امسال تولدم رو تو خانه بازی بگیره اون خانه بازی ورو...
27 فروردين 1398

محمدپارسا جونی

دندون پنجم محمدپارسا دراومد هفته پیش و ششمی هم در راهه. تا اذون میگن اونم وایمیسته و بلند اذون میگه با همون آهنگ دیروز من داشت شعار میدادم الله اکبر خمینی رهبر اونم ادای من در میوورد با همون آهنگ یعنی دقت کنی مشخصه چی داره میگه این روزا سرگرمی اصلیش دوچرخه منه. منکه سوارش نشدم و همیشه تو اتاق بود حالا چند روزی میشه که اون باهاش ور میره یعنی تا بابا رو میبینه ازش میخواد بره دوچرخه رو بیاره تو هال اول چند دوری سوارش میشه بعد پیاده میشه و کل اجزاش رو چک میکنه و میچرخونه و کلا باهاش درگیره تمام چسبا و کاغذای دورش هم پاره کرده. دیروز بابایی یه روزه رفته بود شیراز برای من یه حوله بزرگ حمام با طرح السا و آنا آورده بود واقعا من ذ...
24 فروردين 1398

تعطیلات عید 98 قسمت دوم

تعطیلات عید هم به پایان رسید و ما دوباره برگشتیم به برنامه سابق زندگی البته هنوز درست آپدیت نشدیم مخصوصا در مورد ساعت خواب بیداری  اما تعطیلات در هفته دوم البته برای من هفته سوم: شنبه که مامان سرکار بود با بابایی و پارسا رفتیم دایی و ارمغان رو برداشتیم و رفتیم قلعه که خیلی جالب بود بعد هم رفتیم مامان رو از سرکار برداشتیم. عصرهم رفتیم باغ نشاط و همون جایی که در سال خروس با سفره هفت سین اونجا عکس گرفتیم امسال در سال خوک عکس انداختیم ایندفعه با حضور پارسایی. ازون جایی که تولد مامان جون بود هم ازونجا نون محلی گرفتیم بعد هم از گلفروشی یه گلدون گل طبیعی و یه شاخه گل غیرطبیعی خریدیم و رفتیم خونه مامان جون. یکشنبه اول صبح طوفانی ...
18 فروردين 1398

تعطیلات عید 98

سلام عیدتون مبارک خوب امروز 10 فروردین اولین روز کاریه مامان هست و فرصت کرده بیاد و خاطرات من و داداشم رو در این روزها ثبت کنه. امسال تا الانش که سال پرجنب و جوشی بوده برای من و داداشی. خوب بریم سر خاطرات روز 28 اسفند مامان جون و باباجون رفتم سفر کربلا. موقع بدرقه که از کنار امامزاده بود من و ارمغان کلی بازی کردیم مخصوصا که یه دوست هم پیدا کردیم که یه دختر افغانی بود دیگه نزدیکای ظهر مامان جون اینا راه افتادن و ماهم برگشتیم خونه و ارمغان هم اومد خونه ما تا دایی ظهری بیاد دنبالش. از اونجایی که امسال بابا هم خیلی درگیر بود و شیفت کاریش دقیقا از همون روز شروع شده بود کارای اخر خونه تکونی رو مامان خودش انجام داد همون ظهری که محمدپارسا خ...
10 فروردين 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مهرساگلی می باشد