مهرسامهرسا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

مهرساگلی

مقدمات عید 98

خوب دیگه تعطیلات عید هم برای من از امروز 26 اسفند شروع شد مامان هم از فردا انشالله مرخصی هست و مامان جون اینا هم از 28 میرم سفر کربلا. از اخبار جدید اینکه هفته پیش روز 4 شنبه 22 اسفند تو کلاس سفره هفت سین انداختیم و هر کدوم از بچه ها یه چیزی اورده بود من و مامان هم کیک درست کردیم. هر کدوم از بچه شعر یکی از سین ها رو خودن و منم دعای سال تحویل خوندم فیلماش هم خانم معلم فرستاد تو گروه مامان. مامان که منو با بقیه مقایسه کرد کلی ذوق کرد آخه کاملا از حفظ خوندم و با وجودی که دعا عربی بو کاملا مسلط تر از بقیه بودم که شعرهای ساده فارسی میخوندن. دیگه اینکه همون روز هم سر صف به برگزیدگان مسابقات مدرسه جایزه دادن منم که تو مسابقه قرآن برنده شده بودم ...
26 اسفند 1397

اتمام حروف الفبا

سلام دیروز آخرین حرف الفبایی که مونده بود یعنی ظ رو هم یاد گرفتیم و من به تمام معنا باسواد شدم. تغییراتی که تو این دوران برام افتاده اینکه خطم خوب شده و خانم معلم هم بهم کارت داد. دیگه این روزا بعد از مشق نوشتن بازی میکنم و یا میریم خونه مامان جون برای بازی و دیگه سراغ تبلت نمیگیرم. این از اتفاقات خیلی خوبه.  دیروز تو مدرسه با دوستم بحثم شده بود و گریه کرده بودم که دیگه خانم معلم آشتیمون داد. این موضوع رو به صورت نوشته به مامان گفتم و ازش به عنوان یک ماجرای خیلی بد تعریف کردم. اما محمدپارسا این روزا کلی شیطون شده بدو بدو میکنه دیگه کفش میپوشه و جمعه که رفته بودیم صحرا سرش مینداخت پایین و برای خودش راه می افتاد و میرفت. کلی حرف ...
19 اسفند 1397

اولین راهپیمایی 22 بهمن

هفته ای که گذشت پر از تعطیلی بود شده بود تعطیلات زمستانی مامان هم مرخصی گرفته بود و باهم بودیم از اولین تجربه های من حضور در راهپیمایی 22 بهمن بود که با تشویق خانم معلم و پرچمی که بابای یکی از بچه ها بهم داده بود ذوق رفتن داشتم. البته بدلیل بارندگی چند روزه و همون روز یه کوچولو دیر رسیدیم یعنی تقریبا آخرش رسیدیم اما رفتیم تو حسینیه اعظم و اونجا با بابا و محمدپارسا عکس گرفتیم که بعدش مامان برای خانم معلم ارسال کرد و اونم منو تشویق کرد. راجع به اون روز یه عالمه سوال تو ذهنم بود و مرتب از مامان میپرسیدم راهپیمایی یعنی چی؟ چرا شعار میدیم؟ و کلی سوالای دیگه همینطور در مورد مستند هایی که این چند روزه از تلویزیون نشون میداد هی میپرسیدم چرا...
23 بهمن 1397

عشق دوباره به اسب

دیروز محمدپارسا در یک سال و یک ماهگی بعد از مریضی من و بعد از واکسن فلج اطفال تزریقی که با تاخیر بهش زدن به شدت مریض شد گلو درد و ابریزش بینی و سرفه دیگه برای بار دوم بردیمش دکتر و اونم گفت یه مقدار به خاطر دندون در اوردن هم هست که بیتابی میکنه. دیگه از راه دکتر هم بردیمش خونه مامان جون و تا عصر اونجا مونریم تا یه خورده بهترش شد. عصر هم رفتیم گردهمایی اسب سوارا که خیلی خوب بود و دوباره عشق به اسب رو در من زنده کرد یه کوچولو هم سوار اسب شدم که البته بیشتر استرس داشتم و زودی پیاده شدم. این روزا که عادت بامزه پیدا کردم مثلا میرم تو گوش مامان میگم یه خبر جدید میدونی اسم خانم معلمم چیه؟ یا مثلا دیروز تو هموم گردهمایی اومدم در گوش مامان میگم ما...
13 بهمن 1397

تاتی تاتی

سلام اول از محمدپارسا شروع کنم که این روزا کلی خودش و ما از پیشرفت هایی که داشته در مسیر تکاملش شادمانیم: اول اینکه تاتی کردن رو به صورت جدی دنبال میکنه مخصوصا اینکه دیشب به تاریخ 5/11/97 بهش میگفتیم مثلا برو تو بغل مامان اونم تاتی کنان خودش رو مینداخت تو بغلش توبغل منم اومد و منم کلی ذوق کردم و حسابی بوسش کردم. دیگه اینکه دندوناش دارن در میان و تا حالا سه تا دندون جوانه زده دوتا پایین و یکی بالا. کلا در حال سر در آوردن از همه چیزای دور و برش هست جلوی دستگاه دیجیتال بالش گذاشتیم که نره دورش اما بالش رو میندازه میره اون پشت و هی دستگاه رو روشن میکنه هی خاموش خودش هم نگاه میکنه ببینه چه اتفاقی داره میفته. دیگه چراغای جلوی ماشین . د...
6 بهمن 1397

طرح جابر

سلام خبر جدید اینکه طرح من به اسم تغذیه مفید و دستگاهش که با کمک بابا ساختیم به عنوان طرح برتر در سطح شهرستان انتخاب شد و حالا داره میره استان. این وسط تمام دردسراش برای مامان و بابا شده ولی از مدرسه کلی مدعی پیدا کرده از معلم راهنما بگیر تا انتخاب همگروهی اونم بعد از اینکه طرح دیگه انتخاب شده . به این میگن یک کار کاملا اخلاقی یه اتفاق بد اینکه آقا محمدپارسای شیطون اونروز موقع ناهار چنگال رو از سفره کش رفت و یه گوشه نشسته بود که یکدفعه صدای گریش اومد مامان فکر کرد سر چنگال رفته تو پاش و بغلش کرد آروم شد اما بعد یه ساعت دیدیم تو چشاش لکه خونه نگو آقا چنگال کرده تو چشمش دیگه کلی غصه خوردیم خدا بهش رحم کرده بود دیگه براش قطره زدیم تا کم ...
29 دی 1397

تولدت مبارک داداشی

توی هفته ای که گذشت یه اتفاق خاص داشتیم و اون اولین تود داداشی بود البته مراسم خاصی نداشتیم چون بنده سرما خورده بودم و از طرفی محمدپارسا هم واکسن زده بود و ننه جون اینا هم تازه از مشهد برگشته بودن ودرگیر بودن روز 3 شنبه مامان مرخصی گرفت و محمدپارسا را برد واکسن زد. از لحاظ چکاب رشدی هم خوب بود. روز 4 شنبه بنده بشدت سرما خوردم و مدرسه نرفتم و بیحال بودم دیگه مامان شب کیک درست کرد که بریم خونه ننه و اون شب اونجا جشن بگیریم که بابا گفت ننه اینا خونه نیستن دیگه کیک رو بردیم خونه مامان جون اما اونجا هم ارمغان نبود منم با بابایی رفتم خونه پدرخانم عمو اسحاق مثلا مجلس ختم پدر پدر خانم عمو بود اما خیلی خوش گذشت و من یه دوست به اسم هستی پیدا کرد...
16 دی 1397

اولین مروارید محمدپارسا

بله بالاخره دندون محمدپارسا هم سر زد. یه هفته ای بود که شبا خیلی بی قراری میکرد و خوابش کم شده بود تا اینکه مامان دیشب موقع خواب دستش که برد تو دهنش متوجه شد که بلاه مروارید های محمدپارسا در سن 11 ماه و 25 روزگی سر زده. مباکش باشه داداشی خندون شیطون و خوش خنده من. اما دیروز با دایی اینا و مامان جون باباجون رفتیم صحرا نزدیک غار سیدباقی خوش گذشت مخصوصا که کنارش چند تا وسیله بازی بود و روی کوه هم یه اتاقک بود که توش یه نما از حافظ و یک دایناسور بود حسابی با ارمغان بازی کردم و موقع حمام رو به عصر منتقل کردم به شرطی که شب بیرون نرم اما اخرش شب گریه کردم که باید بریم بیرون دیگه نهایتا یه دور شهر زدیم تا من رضایت دادم برگردیم خونه و بخوابیم ...
8 دی 1397

هفته پر ماجرا

خوب بریم گزارش هفته گذشته رو دیم که حسابی هفته پر ماجرا بود خوب از شنبه شروع کنیم: شنبه صبح: بابایی صبح زود رفته بود ماموریت پس بابا جون اومد دنبالمون من و مامان و محمدپارسا صبح َآماده زودتر از هر روز سوار ماشین شدیم اما بابا جون راه مدرسه رو اشتباه رفت و حسابی گیج و ویج شدیم و دیرتر از هر روز رسیدم مدرسه یکشنبه خبر خاصی نبود اگر هم بود مامان یادش رفته  راستی بابا که صبح منو رسوند مدرسه معلمم از بابا گله کرده بود که چرا مهسا چهارشنبه نیومده بهمون خبر ندادین دوشنبه : اولین بار سر مراسم صبحگاه قرآن خوندم سوره حمد که بسیار هم عالی بود و مربی پرورشی خیلی ازم تعریف کرد سه شنبه : بابا به عنوان راهدار نمونه انتخاب شد و تو مر...
3 دی 1397

رفع عادات بد

کم کم یکسری عادت های بدی که داشتم رفع میشه یکی از اونا روشن بودن چراغ در تمام طول شب هست طوری که بعضی وقتها نصف شب بیدار میشدم و میگفتم چرا چراغ خاموشه باید روشنش کنین مخصوصا ماامان خیلی اذیت میشد چون تو روشنی نمی تونست بخوابه. دیشب اما به بابا گفتم چراغ رو خاموش کن اینجوری بهتر می خوابیم بابا و مامان هم استقبال کردن و دیشب اولین شب خاموش رو داشتیم.
25 آذر 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مهرساگلی می باشد