مسافرت زمستانی 97
هفته پیش 21 و 22 آذر مامان شیراز ماموریت داشت چون محمدپارسا مدتیه که دیگه شیرخشک نمیخوره مامان تصمیم داشت که اونو ببره من که از اول گفتم نمیام و خونه مامان جون می مونم مامانم روز سه شنبه زودتر اومده بود و وسایل رو جمع کرده بود کیف و روپوشم رو هم آماده کرده بود که من شب خونه مامان جون بمونم و فرداش از اونجا برم مدرسه . ساعت 4 و نیم که از خونه اومدیم بیرون قبل رفتن خونه مامان جون اول رفتیم پمپ بنزین اونجا مامان بهم گفت مهرسا تو نیستی من دلم برات تنگ میشه که یهم من تغییر عقیده دادم که منم میام و گریه زاری که من حتما باید بیام این تا در خونه مامان جون ادامه داشت این شد که دیگه حتی در هم نزدیم و یه راست برگشتیم خونه کیف و روپوش رو گذاشتیم یه خورد...




