مهرسامهرسا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
محمدپارسامحمدپارسا، تا این لحظه: 8 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

مهرساگلی

مسافرت زمستانی 97

هفته پیش 21 و 22 آذر مامان شیراز ماموریت داشت چون محمدپارسا مدتیه که دیگه شیرخشک نمیخوره مامان تصمیم داشت که اونو ببره من که از اول گفتم نمیام و خونه مامان جون می مونم مامانم روز سه شنبه زودتر اومده بود و وسایل رو جمع کرده بود کیف و روپوشم رو هم آماده کرده بود که من شب خونه مامان جون بمونم و فرداش از اونجا برم مدرسه . ساعت 4 و نیم که از خونه اومدیم بیرون قبل رفتن خونه مامان جون اول رفتیم پمپ بنزین اونجا مامان بهم گفت مهرسا تو نیستی من دلم برات تنگ میشه که یهم من تغییر عقیده دادم که منم میام و گریه زاری که من حتما باید بیام این تا در خونه مامان جون ادامه داشت این شد که دیگه حتی در هم نزدیم و یه راست برگشتیم خونه کیف و روپوش رو گذاشتیم یه خورد...
24 آذر 1397

اوج دلمشغولی در یک روز

دیروز دوشنبه 19د آذر 97 اولین اردوی دانش آموزی رو رفتیم به پارک شهر، دانش آموزای کلاس اول، سوم و ششم . صبح ساعت 9 و نیم رفتیم چندتا از مامانا هم اومده بودن تا به خانم ومعلم تا در جمع و جور کردن بچه ها کمک کنن. اینقدر شوق بازی داشتم که تقریبا تو هیکدوم از عکسایی که مامانا فرستادن من نیستم مخصوصا که دختر عموم کیمیا هم بود و باهم کلی بازی کردیم با خودم پول برده بودم و وسایل بازی برقی هم سوار شدم و در آخر یخدر بهشت هم خریدیم تغذیه هم آب میوه بیسکوییت و ساندویچ پنیر برده بودم و البته آب که تقریبا خردمشون. ظهر ساعت یک برگشتیم مدرسه و معللمون بهمون سرمشق داد. برای برگشت هم دایی با ارمغان بابا جوون و محمدپارسا اومدن دنبالم آخه دیشب عقد دایی سجاد بود...
20 آذر 1397

اولین دعوت جشن تولد

سلام  قرار نیست همیشه اولین ها برای پارسا باشه این دفعه نوبت منه اونم اولین جشن تولدی بود که خودم مستقل رفتم. روز سه شنبه خوشحال اومدم خونه به مامان گفتم دوست کارت تولد السا آورده و میخواد همه ما رو برای تولدش دعوت کنه فرداش هم با کارت اومدم خیلی هیجان زده بودم عصر هم مامان که قرار بود برای خریدای عقد دایی بره من بزور باهاش رفتم و قول دادم اصلا نگم خسته هستم. توی بازار هم با مامان رفتیم برلیان و براش یه عروسک پونی گرفت. (این روزا عشقم پونه هست)یه جوراب شلواری هم گرفتم بنفش و هرچی مامان گفت یه رنگ بگیر که به همه لباسات بیاد قبول نکردم. روز 5شنبه یه کاغذ برداشتم و نقاشی لباسایی که قراره بپوشم برای عصر رو روش کشیدم. لباس سبزه با جورا...
17 آذر 1397

محمدپارسای پیشرو

سلام این روزها محمدپارسا روی چهاردست و پا رفتن استاد شده و با سرعت بالا می تازه دیگه راحت میتونه بره تو آشپزخونه و حتی راهروی کنار سرویس بهداشتی. خصوصا تا یکی میره دستشویی اونم میره بالا و پشت در انتظار میکشه که تا در باز شد سریع بپره تو دستشویی. برای حمام هم همینطور خصوصا اینکه به اب بازی علاقه پیدا کرده حالا اونم تو سرما واسه همین روزهای جمعه قبل حمام مامان تشت رو براش آب میکنه و اونم خودش چهار دست و پا میره تو حموم و کنار تشت میشینه و آب بازی میکنه تا وسایل برای حموم فراهم بشه. اولین بار تا دستش زد تو لگن یه نگاه به مامان کرد ببینه بهش اجازه میده و بعد که با چهره خندان مامان مواجه شد دیگه شروع کرد به آب بازی و سر و صدا کردن. از کارای ...
12 آذر 1397

مهرسا سفیر سلامت

از کلاسای مختلف دانش آموزای مختلف رو انتخاب کردن به عنوان سفیر سلامت از کلاس ما من هستم و یسنا. کیمیا هم از کلاس سوم هست و سها هم از کلاس چهارم. هفته پیش مراسم گرفتن و بهمون کارت دادن. اینم عکساش. دیگه اینکه چادر هم گرفتم و روزایی که کلاس قران دارم میپوشم. ...
27 آبان 1397

اولین های پارسایی2

خوب این هفته سه روز تعطیلی داشتیم  و مامان هم یک روز مرخصی گرفت و چهار روز خونه بود  البته بدلیل مریضی ارمغان زیاد بیرون نرفتم یعنی پایه بازی نداشتم. باباجون هم که چهارشنبه مریض بود و شب قبلش تا صبح تو بیمارستان مونده بود این شد که ما زیاد مزاحمشون نشدیم پنجشنبه هم مامان جون نذری حلوا درست کرده بود و عصر بابابایی رفتیم کمک و پخش کردیم. توی این چند روز کلی به مامان در تمیزکاری خونه کمک کردم و البته وسواس هم پیدا کردم یعنی اگه جمع میشد دیگه هیچکی جز خودم حق نداشت اسباب بازی هارو دست بزنه و بنده خدا محمدپارسا هم گیر بود. دیگه اینکه با مامان ریاضی کار کردم خصوصا جدول سودوکو املا هم کار کردم. بانک کلمات هم ساختیم و تا حالا 30 تا دونه کل...
19 آبان 1397

روز دانش آموز 97 و تولد 10 ماهگی محمدپارسا

امسال اولین سالی هست که من رسما دانش آموز هستم. روز 4 شنبه هم بهمین مناسبت رفتیم بازار تا من کادوی مورد علاقم رو بخرم. یه عروسک پونی دیدم و پسندیدم و حالا این چند شب شده عروسک محبوبم و جایگزین قوقول شده و موقع خواب کنار خودم میزارم تازه دیشب حتی می خواستم قوقول رو خونه مامان جون بزارم و فقط پونی رو بردارم. دیگه یه پیرهن و شلوار هم خریدم. برای محمدپارسا هم یک جفت شلوار خریدیم که خیلی بامزه بودن. مامان برای تولد ارمغان هم که نزذیکه یک جفت کفش السا خرید  اما مامان جون هم یک شلوار گرم و کلی دفتر و مدادرنگی برای من و ارمغان خریده و برای محدپارسا هم یک پلیور که خیلی بهش میاد. این دو روز که تعطیل شده بود کلی من خانوم شده بودم و بعد از مرتب ...
12 آبان 1397

اولین تجربه ایستادن محمدپارسا

دیروز به تاریخ 6/8/97 محمدپارسا اولین تجربه ایستادن را داشت. اونم به ذوق من بود و گرفتن تبلت از دستم. من که رو مبل لم داده بودم محمدپارسا هم اومد نزدیکم و بعد با گرفتن روکش مبل ایستاد و البته وقتی بابا بهش نزدیک شد هم یک قدم برداشت و پرید تو بغل بابا. دیگه تقریبا وقتی با کمک می ایسته صاف هست و تلو تلو میخوره. این روز ها باز محمدپارسا سرما خورده اونم از من گرفته و شبا بیتابی میکنه حالا سه شبه که نصفه شب بیدار میشه گریه میکنه و دیگه با مامان میرن تو اون یکی اتاقه می خوابن تا من اذیت نشم که میخوام برم مدرسه. هوا هم این روزها سرد شده و شبا کاپشن میپوشیم محمدپارسا هم که کلاه پوشیدن و لباس اضافه رو دوست نداره یه خورده بدقلکی میکنه دیگه امروز ما...
7 آبان 1397

روز نگار

اولین خبر اینکه محمدپارسا چهاردست و پا رفتن ؟(گاگله) رو شروع کرده از تاریخ 25/7/97 اونم با چه وضعی . یه پاش رو میگیره اون زیر و با پای دیگش قدم بر میداره. در کل خودش رو به اون چیزی که میخواد میرسونه. مهمترین هدفش هم منم خصوصا در حال مشق نوشتن طوری که برای فرار از دستش بعضی وقتا مشقام رو رو اپن مینویسم. انشاالله مراحل بعدی رشدش با سلامت و رو به جلو.  اما از اتفاقات اخیر اینکه 4 شنبه شب و 5 شنبه شب مراسم روضه دعوت بودیم اول خونه خاله تابنده و بعدی خونه ننه جون که تو هر دوش من کمال استفاده کردم و خیلی بهم خوش گذشت طوری که شب اول به خاله گفتم مهمونی فوق العاده ای بود شب بعد هم که ما رفتیم خونه عمو حسن و کلی با بچه ها بازی کردیم مخصوصا وس...
29 مهر 1397

جشن روز جهانی کودک و جشن قران

امسال به مناسبت روز جهانی کودک جشنی تو خانه بازی وروجک برگزار شد و منم روز شنبه 14 مهر رفتم مراسم عروسک بازی بود و بعد بادکنک بتزی موقع برگشت هم به هممون یه عروسک مخصوص سر مداد بهمون دادن بستنی و بادکنک. محمدپارسا که خیلی ذوق داشت بادکنک بازی کنه اما من بهش ندادم و گفتم میترکوندش. مامان هم دعوام کرد منم گریه که من این بادکنک رو میخوام وقتی پارسا بزرگ شد بهش بدم حالا ازون شب تا حالا تو کمد دیواری قایمش کرم که بمونه. روز دوشنبه هم تو پارک نخل مراسم بود اما ازون جایی که بنده مشق نوشتنم با سرعت مورچه هست که ساعت 6 مشقام تموم شد و تا رفتم پارک دیگه مراسم تموم شده بود. اما یه جشن دیگه هم داشتیم و اون جشن قران بود تو مدرسه به مناسبت اینکه کتا...
24 مهر 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مهرساگلی می باشد